X
سپنتا
نوشته هایی درباره پسرمون سپنتا
نگارش در تاريخ يکشنبه 5 / 6 / 1391 و ساعت 14:06 توسط مامان و باباش

 *یا لطیف*

خوش اومدید به دنیای خاطرات ما ، خوشحالیم که در کنارمون هستید :                                      

 

                                            مهدی - سپنتا - مریم

   

 


موضوع : | بازدید : مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 27 / 5 / 1392 و ساعت 22:30 توسط مامان و باباش


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




موضوع : | بازدید : 330 مرتبه
نگارش در تاريخ جمعه 10 / 3 / 1392 و ساعت 20:04 توسط مامان و باباش


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




موضوع : | بازدید : 246 مرتبه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 1 / 3 / 1392 و ساعت 22:03 توسط مامان و باباش


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




موضوع : | بازدید : 227 مرتبه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 6 / 10 / 1391 و ساعت 12:53 توسط مامان و باباش


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




موضوع : | بازدید : 337 مرتبه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 1 / 9 / 1391 و ساعت 22:59 توسط مامان و باباش


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




موضوع : | بازدید : 275 مرتبه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 8 / 6 / 1391 و ساعت 21:49 توسط مامان و باباش

یا لطیف ...

 

سلام پسرم

این پست به افتخار جوانه زدن هشتمین دندون خوشگلت نوشته میشه ، دقیقا هشتم شهریور 1391 این مروارید توسز مامی و بابایی رویت شد و کلی هم براش ذوق کردیم .....مبارکت باشه هشتمین مروارید نازت

 

هشتمین دندون شما جهارمین دندون فک پایینت سمت راست است .

 

هشت تا دندونت رو می بوسم ، خیلی مواظب دندونات باش مامی .


موضوع : | بازدید : 270 مرتبه
نگارش در تاريخ سه شنبه 7 / 6 / 1391 و ساعت 11:23 توسط مامان و باباش

یا لطیف ...

 

سلام نازنینم

امروز دلم میخواد از لحظه هایی از کودکی ات بگم که برای من یه دنیای دیگه است ...

 

دنیایی سرشار از عشق مادرانه ...عشقی ناب و بی آلایش

حسی که باید مادر باشی و بتونی درکش کنی ...

داری بازی می کنی و با صدای بلند میخندی و جیغ می کشی و خلاصه من فکر می کنم حواست به همه چی هست الا من ، یه دفعه بدون اینکه کسی بهت بگه بلند میشی و میایی و با اون لبای خوشگل و خوش فرمت صورت منو یه ماچ می کنی و دوباره فرار می کنی و میری ....این بوسه برای من خوده بهشته ...

تو اون حالت لبریزم از همه حس و حال خوب دنیا ............................

وقتی خوابی و داری خوابای بد می بینی و به معصومانه ترین شکل دنیا تو خواب گریه می کنی و وقتی با خوردن شیر از وجود من در کمال تعجب آروم میشی  و لبخند روی چهره معصوم و پاکت میشنه و با دستای کوچولوت منو میگیری تا ازت جدا نشم ................................

نمی دونم چطور برات توصیف کنم نگاهت رو وقتی نگاه در نگاهم داری و داری شیر میخوری ، انگار تمام  عشق ،پاداش ها و سپاس های دنیا رو خدا تو چشمات ریخته و من لایق این همه خوبی شده ام ...

کاش میشد که این لحظه ها رو  ثبت و ماندگار کرد ، البته همه اینها تو قلب و ذهن  و روح من و پدر حک شده و جاش امنه امنه ... 

 

 

پیوست : پسرکم ، دلم خواست این چند خط رو برات بنویسم تا بدونی ذره ای از اقیانوس بیکران دلم رو .....فقط به اندازه یه ابسیلونش رو برات نوشتم :)

 


موضوع : | بازدید : 317 مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 6 / 6 / 1391 و ساعت 12:05 توسط مامان و باباش

یا لطیف ...

بازم سلام و سلام

مهندس کوچولوی ما ، آقا سپنتا ، علاقه بسیار شدیدی به لوازم برقی و صوتی و تصویری و کلا وسایل ممنوعه داره و دور از چشم ما و کلا جلوی چشم ما هم به سرعت برق و باد خوش رو به معشوق رسانده و ما رو نصف العمر می کنه ، البته تلویزیون و لب تاپ و ریموت کنترل و خیلی چیزای دیگه رو کلا بیخیال شدیم ولی دیگه با پریز برق و گاز و ماشین لباسشویی نمیشه شوخی کرد . یه بار تو یه روز این ماشین لباسشویی بدبخت 3 بار از اول و به مدت دو ساعت کار کرد و دست آخر هم لباسها تو یه م آب موندن تا آقای پدر به کمک مادر بیاد و ماشین لباسشویی بیچاره رو نجات دادن چون شما هر بار میرفتی و برنامه ماشین رو عوض میکردی و منم از همه جا بی خبر میگفتم این ماشین چرا کارش تموم نمیشه ، ای بابااااااااااااااااااااااااا...

موبایل هاو تلفن خونه جزء اسباب بازی های شما محسوب میشه و کافیه که یکی جرات کنه و اونا رو برداره ، اونوقت دیگه حسابش با شماست :) دائم در حال شماره گرفتن هستی و با شنیدن صدای خانم یا آقایی که میگه شماره مورد نظر شما در شبکه موجود نمی باشد و یا دسترسی به مشترک مورد نظر امکان پذیر نیست ، کلی ذوق می کنی و این خانم و آقا جزء دوستان شما هستند ، چه میشه کرد ؟ عصر ، عصر تکنولوژی و ارتباطاتت دیگه :)

 

اجاق گاز هم که داستانی دیگه داره و شما کلا با مصرف حتی یک لیتر گاز هم مشکل داری و کلا ملاک رو بر عدم مصرف گاز گذاشتی ، با روشن شدن یه شعله گاز به سرعت خودت رو به گاز میرسونی و رسالت خود را با خاموش کردن گاز انجام داده و خوشحال و خندان در حالی که یکی از اون لبخند های پیروزمندانه ات را نثار مامی می کنی به سراغ کار خود رفته ، شده این کار رو در روز 100 بار پشت سر هم انجام دادی ، باور کن عینه واقعیته و دست آخر بیخیال پختن نهار یا شام .

تلویزیون و ماهواره و دی وی دی رو چندین ماهه که خودت روشن می کنی و کانال عوض می کنی ...

کنترلها رو پرت می کنی روی سرامیک و چشمات رو می بندی چون میدونی الان یه صدای وحشتناک میاد و بعدش میخندی .

با مگابلاکس هات به راحتی یه شکل فضایی و من درآوردی درست می کنی و برای یه کوچولو به سن تو این عالیه ، چون میتونی حدود 10 الی ١٥قطعه رو کنار و یا روی هم بچینی ..

با آدم ها به زبان خودت و خیلی بامزه صحبت می کنی و دائم دستهات رو تکون میدی و بالا و پایین می بری و تو این حالت باید خیلی جدی باهات صحبت کرد وگرنه شاکی میشی .

کلماتی که میونی بگی : ماما ، بابا ، دد، ممه یعنی می می ، برق ، بوک ، دالی و داغه

بالا و پایین رفتن از مبل و راه رفتن روی مبلها رو خیلی دوست داری ، تا بهت می گیم برو برق رو روشن کن می پری بالای کاناپه و کلید برق رو روشن می کنی .

عاشق حمام و دستشویی هستی ، امان از اوت وقتی که یکی بخواد بره حمام و یا دستشویی و نخواد تو رو ببره .... چه جسارتها !!!!چنان جیغ و دادی راه می اندازی که بیا و ببین .موقع حمام کردن صدای جیغ و خنده ات تا سه تا خونه اونطرف تر میره .

یکی از سرگرمی هات ریختن وسایل کشوها و کمدها به بیرونه و نکته جالبش اینجاست بدون اینکه کسی بهت یاد داده باشه بعد از اینکه دیگه خسته شدی و بازیت تموم شد تمام وسایل کشو رو به داخلش برمی گردونی و درش رو می بندی و میای بیرون ، من عاشق این کارتم ، نشون میده که ذاتا آدم مرتب و منظبطی هستی و همه چی باید سر جاش باشه ، خدا رو شکر که اینطوری هستی .

کلیه کابینت های آشپزخانه توسط روبانهای رنگی پلمپ گردیده اند از دست شما ، بگذریم که گاهی گره های روبانها رو باز می کنی و جایزه ات اینه که همه قابلمه و ظرف و ظروف رو بریزی وسط آشپرخانه .

 جدیدا یاد گرفتی حوصله ات که سر میره و دلت میخواد بری بیرون ، میری پشت در ورودی خونه و با دستهای کوچولوت میزنی به در و میگی : ددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد ... 

تا امروز که ٥ ام شهریور ٩١ هستش هفت تا مروارید کوچولو تو دهان خوشگلت دراومده ، هفتمین دندونت تو بروجرد جوانه زد .

پیوست : ١٣ و ١٤ و ١٥ ماهگی مـبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک نفس  .


موضوع : | بازدید : 346 مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 5 / 6 / 1391 و ساعت 11:23 توسط مامان و باباش

یا لطیف ....

 

یه سلام بزرگ و طولانی به پسرم

به بزرگی این سه ماهی که مادر تنبلی کرده و وبلاگت رو به روز نکرده ، تقصیر من نیست ، با تو مشغولم و دلخوشم به دردانه بازیگوش و باهوشم که هر روز شیرین تر و شیطون تر و خواستنی تر میشی ، هر روز یه کار جدید یاد میگیری ، هر روز یه صدای جدید از خودت درمیاری و هر روز  من و بابایی عاشق تر ...

خدایای مهربونم شکــــــــــــــــــــــــــــــــــــر ...

 

سپنتایم ؛تو این سه ماه بعد از تولدت بزرگ شدی ، آقا شدی ، کاملا متوجه حرفهای من و پدر هستی ، هر چی بهت میگیم گوش می کنی و انجام میدی ، عاشق دیدن بی بی انیشتن  و کلا کارتون هستی ، گاهی اوقات یک ساعت تمام پای تی وی داری بی بی انیشتن می بینی و تمام حرکات شخصیتهاش رو تکرار می کنی ، عاشق صدای گوسفندی ، تا بهت میگیم بع بعی چی میگه با  جدیدت میگه : بع بعععععععععععع

تو این سه ماه تقریبا اجزای صورتت رو میشناسی و نشون میدی ، البته اگه دلت بخواد در عیر اینصورت هر چی ما اصرار کنیم شما انگار نه انگار ...

تو این سه ماه دوبار رفتی مسافرت ...

اولین مسافرت زمینی ات به زاده پدری مامانی بود که رفتیم بروجرد و کلی بهت خوش گذشت و البته بگم که در طول مسافرت مثل یه آقا بودی و اصلا مامی و پدر رو اذیت نکردی ، خوشحالم که اولین صفرت به زادگاه لطیف بود ، خدای لطیف نگهدارت ...

دومین مسافرتت به همرا کل خانواده مادری و به شهر کلاردشت شمال کشور بود که تو این سفر خیلی خیلی خیلی بهت خوش گذشت  و یکی از بزرگترین اتفاقات زندگی قشنگت تو این سفر اتفاق افتاد ، برات میگم ، چرا میگم خیلی بهت خوش گذشت چون شما عاشق دایی محمد هستی و تو این سفر دائم تو بغل دایی مهربون و دوست داشتنی ات بودی و اونم از بودن با تو سیر نمی شد و به هر ساز تو می رقصید ، تو این 4 روز کلا بیخیال من و مهدی شده بودی و فقط دایی و وقتی هم دایی کار داشت و نبود ، مامان اشی ، قربون پسر مهربونم .

و اما اتفاق مهم زندگیت :

پسر ناز ما ، از قبل از تولدش چند قدم راه میرفت و همه فکر می کردن روز تولدش تاتی تاتی کنه ولی به دلیل افتادن از روی مبل و ترسیدن و یا شاید دلایل دیگر این اتفاق نیفتاد و من و بابا مهدی هم هرچی تلاش میکردیم بی فایده بود و بی نتیجه ، تو این سه ماه حدود 3 الی 4 متر از بغل من و بابایی راه می رفتی ولی خودت اصلا علاقه ای به راه رفتن نداشتی و منم هر روز نگران تر ...

تا اینکه توی ویلای کلاردشت ، من که در حال نوشیدن یک چای خوش عطر بو و دلچسب بودم دیدم یه چیزی گیلی گیلی از جلوی چشمام رد شد و همه براش دست و هورا و جیغ و فریاد و خنده و من دیدم پاره تن من ، سپنتا ، داره .......................................................راه میره ....................................................... اونم بدون اینکه کسی مجبورش کرده باشه و به دلخواه دل کوچولوی خودش .

پسرم اولین قدمهای استوار خودت رو در روز شنبه 27 ام مرداد 1391 مقارن با شب زیبای عید فطر در رودبارک  برداشتی .

پیوست :عاشقانه ما ، سپنتا ، امیدوارم گامهایت در زندگی استوار و محکم و پر ثمر و پر از خیر و برکت و جاودانه باشه ، هم برای خودت و هم برای هم نوعانت ... دوستت داریم پسری

 


موضوع : | بازدید : 322 مرتبه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 17 / 3 / 1391 و ساعت 17:57 توسط مامان و باباش

یا لطیف ...

 

سلام به فرشته یک ساله ام : سپنتا ...

این روزها ، روزهای قشنگی برای خانواده کوچک ماست ، روزهای گرم اما بهاری خرداد ماه ، خرداد ماه توست ، بهار هم فصل تو ...

پسرم ، نازنینم ، جان مریم

............................... شده ام تو ...............................

می پرسی چرا ؟

...................جوابم این است : تو تمام دنیای منی و البته در کنار پدر مهربونت .............

برای من و پدر ، سپنتا یعنی معجزه بزرگ خداوند ، اعجازی که خدایمان روبروی چشمانمان قرار داد تا اینگونه سیر عظیم خلقت و تکامل رو به عینه درک کنیم و

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

چه اندازه زیباست و مرموز این سر خلقت و

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

به نشانه بندگی امان سر تعظیم و حمد ما را پذیرا باش ..............................

 


موضوع : | بازدید : 293 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد

درباره وبلاگ

و خداوند نهایت عشق , سپنتا , را در یکی از زیباترین روزهای بهاری خود به آغوش ما فرستاد و ما پدر و مادر این فرشته پاک و معصوم شدیم .سپنتا به معنای پاک و مقدس و خالق نیکویی هاست . پسرم امیدوارم زندگی ای سرشار از پاکی و قداست داشته باشی و ما شاهد خوشبختی تو و به ثمر نشستنت .
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 21 نفر
بازديدهاي ديروز : 36 نفر
بازدید هفته قبل : 117 نفر
كل بازديدها : 56082 نفر
Powered By NiNiweblog.com